دیروز از اداره رفتم خونه ویانا رو گرفتم و با آژانس رفتیم قائم شهر خونه مامی جون! غروب برگشتیم و سریع حاضر شدیم تا با بچه ها (عادله و یاسر و فاطمه و رضا و آوین و سبزه) شام بریم بیرون. خوش گذشت. ویانا از دیدن آوین ذوق می کرد و جیغ می کشید.
رفته بودیم بوف و مطابق معمول که در فست فود برای ویانا سیب زمینی می گیریم براش سیب زمینی گرفتیم. و آی سیب زمینی خورد فکر کنم دو بسته سیب زمینی خورد!نشسته بود رو صندلی خودش و با دست گولوپ گولوپ سیب زمینی ها رو می ذاشت دهنش. اونقدر با مزه و آروم این کارو می کنه که دلم می خواد حسابی بچلونمش! بعد از غذا هم حسابی تو رستوران راه پیمایی کرد تا کالری های اضافی رو بسوزونه!
موقع برگشت هم بالاخره یه قنادی پیدا کردیم و رفتیم کیک تولد برای فاطمه جان خریدیم و طی یه اقدام ضربتی تو خیابون برای فاطمه تولد گرفتیم و کیکشو خوردیم!
با وجود خستگی زیاد من و محمد (محمد هم از صبح کلاس و دانشگاه بود) خوش گذشت. به ویانا خانم هم بسیار خوش گذشت و در اثر بدو بدو های زیادی که داشت ساعت ۱۲ خوابید!
پ . ن:خیلی دلم برای آرام جونی و بهار و کاترین تنگیده. دلم می خواد با هم جمع باشیم و بدون توجه به ساعت و وقتمون ساعت ها حرف بزنیم تا این دلتنگی تموم شه!








چ






